در آغوشِ خانههای شهر،کلاسی از جنس عشق
در شهرستانِ الشتر، جایی که آژیرِ جنگ، کلاسی را به خانهها کوچانده، معلمی از جنسِ نور، راهی خانههای شاگردانِ کوچک خود شد تا دوباره لبخند را به لبهایشان بازگرداند.
یادداشت-در روزهایی که طنینِ درس و شورِ همکلاسیها در راهروهای مدرسه خاموش شده و فاصلهها، پنجرهای به سوی دلتنگی گشوده است، «مهر» را میتوان در قابِ پنجرههای خانهها جستجو کرد. در شهرستانِ الشتر، جایی که آژیرِ جنگ، کلاسی را به خانهها کوچانده، معلمی از جنسِ نور، راهی خانههای شاگردانِ کوچک خود شد تا دوباره لبخند را به لبهایشان بازگرداند.
خانم مهدیپور، معلمِ پایه اول، تابِ دوریِ دانشآموزانش را نداشت. دلِ او، چون دلِ هر مادری، نگرانِ اضطرابِ این روزهای کودکان بود؛ کودکانی که دنیایشان به وسعتِ حیاطِ مدرسه و صدایِ خندههای همبازیهایشان تعریف میشد. او میدانست که تنها واژههای درسی، مرهمِ زخمِ این روزهای دور از مدرسه نیست. اضطراب و بیخبری از جایی که کودکان در آن بودند، او را نگران کرده بود. خود را به جای آنها میگذاشت و دلتنگیشان را احساس میکرد.
اتاقِ معلمی او اکنون به اتاقی خالی، پر از خاطرات شیرین تبدیل شده بود. بوستانی از یادها که پر بود از خندههای ریز و محفلهای شاد. در دل او، پشیمانی و دلتنگی عجیب و غریبی میلرزید. این احساسات در نهایت باعث شد تا تصمیم بگیرد که از حصارِ چهار دیواری به سوی دنیای بیرون برود و دوباره ارتباطی برقرار کند.
پس، در سکوتِ تعطیلاتِ اجباری، او کولهباری از عشق و هدایایی کوچک اما پرمعنا را بر دوش گرفت. با انگیزه و هدف، به جستجوی دلهای پرمهر این کودکان راهی شد. او درِ هر خانه را کوبید، و در هر بارِ به صدا درآمدن زنگ، همچون زنگ مدرسه، چیزی از این قبیل در دلش جاری میشد: «اینجا صدای عشق است، صدای معلمی که میداند محبت و ارتباط، بهترین درس زندگی است.»
در درِ هر خانه، آغوشی بود برای دلهای مشتاق. به خانهی سارا، که چشمهایش همیشه پر از سالهای شیرین کلاس اول بود، رفت. سارا با شیطنتش همیشه لبخند بر لبهای همکلاسیهایش مینشاند. خانم مهدیپور با یک بستهی کوچک از شکلکها و هدایای شیرین به درب خانه سارا آمد و با صدایی ملایم گفت: «سلام سارا، دلم برایت تنگ شده بود. اینها برای توست.»
سارا با چشمان درخشانش در را باز کرد و بلافاصله در آغوش معلمش پرید. حرفی برای گفتن نداشت، اما چهرهی او با لبخند و شادی، مهر و محبت را به وضوح نشان میداد. خانم مهدیپور همانطور که از جمع شدن با سارا خوشحال بود، به او گفت: «یادت هست که چگونه با هم وقتمان را در حیاط مدرسه میگذرانیدیم؟ فکر کن، این روزها نیز میتوانیم با دوستان دیگر در حیاطهایمان وقت بگذرانیم، با هم کتاب بخوانیم یا بازی کنیم.»
این لحظهها تنها پیامی به سارا نبود، بلکه پیامی به همهی دانشآموزانش بود. «تو برای من مهمی؛ حتی در این غیابِ مدرسه، من در کنار تو هستم.» این حضور، نه تنها شادی و انگیزهای دوباره به کودکان بخشید، بلکه یادآور شد که چراغِ راهِ معلمان، تنها دانایی نیست؛ بلکه ساختنِ پناهگاهِ امنِ روانی، تزریقِ امید و اطمینان به فردایی روشن است.
این اقدامِ انسانی، چون نگینی درخشان بر تارکِ «روایتِ مهر» میدرخشد؛ شاهدی گویا بر عشق، تعهد و ایثار که شایسته تقدیر و بازنشر است. خانم مهدیپور نه تنها رابطهای عاطفی با دانشآموزان خود برقرار کرده، بلکه فضایی از آرامش و محبت را به زندگی آنها هدیه دادهاست؛ فضای که اکنون در قلبِ آنها جاودانه خواهد ماند.
انتهای پیام/













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰