موکب جنگ و کتاب
در شبی که تهدیدها بر آسمان سنگینی میکرد، موکب کتابخانهها پناهی از رنگ،کودکی و امید بود.
همای سعادت-این روایتی است از شبی که محمدتقی عزیزیان، دبیر محافل ادبی نهاد کتابخانه های عمومی استان لرستان در میانِ غوغای خیابان و حضورِ مسئولان و اهالی فرهنگ، قابی متفاوت از مقاومت را در قلبِ شهر به تصویر کشید.
ساعت از هشت شب گذشته بود؛ همان شبی که تهدیدها به اوج رسیده بودند و سایهی سنگینِ یک تمدنِ در معرض خطر، روی شهر حس میشد و هر اتفاقی ممکن بود، بیفتد، با پرنیان راهی موکب کتابخانه ها شدیم. در بین جمعیت، دختری را دیدم که با کوله پشتی و لباس آبی و سفید مدرسه، برای یادآوری بچه های میناب آمده بود، پرچمی بر دوش داشت که مثل تفنگ رزمنده های کوچک سال جبهه، به اندازه ی هیکلش می شد، به خانم کریمی نشانش دادم که حسابی سرش شلوغ بود و از چپ و راست عکس می گرفت و اشاره کردم.خلوصی در چهره دارد که سوژه ی عکاسی است…مادرش خندید و جواب داد.چون دختر من است.
لبخند زدم، داخل موکب رفتم که با سلیقه ی خوب بچه های کتابخانه ها تزیین شده بود. سربندهای یا حسین و یافاطمه با رنگ های مختلف از سقفش آویزان بود. دیوارهای موکب پر از تصویر بود. کنار تصویر آقای شهید ایستادم که بین دخترهای جشن تکلیف بود. بچه های کتابخانه، تخته سیاهی را روی شاسی گذاشته بودند، چند نفر از خانم های کتابدار، داشتند جملاتی را روی تخته می نوشتند. رو به رویم خانم دکتر برنا مدیرکل کتابخانه ها بود که مثل همیشه فارغ از ساعت اداری و با شور و شوق خاصی در میدان حضور داشت، با کمی فاصله آقای فلاحکردی، عبدالهی، حسنوند، عزیزی و چند نفر دیگر دیدم. رفت و آمد بازدیدکننده ها، جلوی دیدم را بست و چهره های آشنا پشت سرشان پنهان شد، صدای بلندگو خیابان را برداشته بود، رجز «بزن که خوب می زنی» همچنان نقل مواکب بود.
پرنیان را روی میز گرد رنگی نقاشی موکب نشاندم تا در کنار فاطمه، دختر خانم کریمی، پشت دست و گونه ی بچه های بازدید کننده را رنگ کند.از موکب بیرون آمدم، آقای فلاحی را دیدم و صالحی و عنایت و امیری را. با فلاحی در مورد اتفاقات همین روزها صحبت کردیم. مسئول موکب دبیرستان دوره اول امام حسین که در سمت راست ما قرار داشت، معلمی جوان بود، آمد و تعارف کرد که از آش نذری شان بگیریم که یکی دو نفر از بچه ها رفتند و با کاسه های آش برگشتند. از موکب سمت چپ که برای جهاد بود دو تا روحانی شانه به شانه آمدند، یاد ساختمان جهاد افتادم که در جریان همین جنگ بمب خورده بود و دو نفر از بچه های جهاد شهید شده بود، چند دقیقه ای سرگرم اتفاقات خیابان شدم که آقایان شادابفر و معتمدی از بچه های صدا و سیما به موکب آمدند، خانم برنا از من خواستند که شعر بخوانم، بعد از صحبتی کوتاه که چند نفر از بچه های محصل داشتند، شعر سپید کودکان میناب را خواندم.
«کمک، نام دیگر کروز است
که با آتش پدوفیل های آپستین
بر آرامش کودکان میناب
منفجر می شود و…» تمام که شد از موکب بیرون آمدم و با بچه ها خداحافظی کردم. خیابان همچنان شلوغ بود.
انتهای پیام/













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰