میناب مدرسهای که به ماتم بدل شد
در میناب،شهری آرام میان نخلهای بلند،قصهای تلخ مانده قصهای که هر بار گفتنش،گلوی آدم را میسوزاند.مدرسهای که باید خانهی لبخند میبود، یکباره شد سنگِ سنگینِ ماتم بر دلهای شهر…
یادداشت-محمد یاسین شکوه -آن روز دختربچهای از میناب، با همان کیف کوچک و دفترهای رنگی، راهی مدرسه شد؛ با آرزوهای سادهی کودکی نمرهی خوب، بازی در زنگ تفریح، و بازگشتن به خانه؛ آرزو داشت روزش را برای مادرش تعریف کند. هیچکس نمیدانست آن صبح، آخرین صبحِ زندگیاش خواهد بود. آخرین بار که نورِ آفتاب صورتش را نوازش میداد… آخرین بار که دنیا میتوانست چشمانِ بیدارش را ببیند..
اما او تنها نبود. دوستانش هم بودند؛ بچههایی که هنوز اسم «نفرت» را بلد نبودند، هنوز معنیِ «ویرانی» را نمیفهمیدند. روی نیمکتهای چوبی مینشستند، نقاشی میکشیدند، بلند میخندیدند و در دلِ روزهای کوچکشان، رؤیاهای بینقش میپروردند. کودکان پاک، ساده، لطیف…
وقتی انفجار آمد، نه فرصت دویدن بود و نه فرصت ترسیدن. همه چیز در یک لحظه تمام شد؛گویی دنیا برای چند ثانیه چشمانش را از درد بست. دفترهایی که نیمه تمام ماندند، مدادهایی که دیگر کشیده نشدند، نیمکت هایی که اسم های کودکانه رویشان کنده شده بود… همه تبدیل شدبه یادگاری هایی از معصومیتی که خیلی زود از زمین گرفته شد.
مادران با دستانی لرزان به مدرسه دویدند؛ اسم ها را صدا می زدند، یکی یکی، با صدایی که از وحشت می لرزید. اما پاسخی نمی آمد. کفشهای کوچک رها شده، کیف هایی که پاره شده بود، جامدادی هایی که گوشه ی کلاس افتاده بودند… اینها پاسخ های تلخی بودند که سرنوشت به آن مادران داد. و از آن روز، هیچ آغوشی در میناب مثل قبل گرم نشد.
دوستان آن دختربچه، همان هایی که کنار هم می خندیدند، همگی پر کشیدند. یک کلاس، یک مدرسه، یک جمع کوچک از فرشتگان زمینی که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند.
کلاس ششم مدرسه بعثت-۱۲ساله
انتهای پیام/














ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰