«پیمان قطرهها»
یک معلم پایهاول در خرمآباد با اجرای یک فعالیت ساده محیطزیستی، عادتی ماندگار در دانشآموزانش ایجاد کرد؛ عادتی که یک سال پس از پایان کلاس نیز ادامه یافته و کودکان همچنان هر روز هنگام خروج از مدرسه، قطرههای باقیماندهٔ قمقمههایشان را پای درختان مسیر میریزند.
یادداشت-سالهاست که کلاس اول برایم فقط جایی برای آموزش حروف و اعداد نیست؛ نقطهی آغازِ ساختن نگاه و مسئولیتپذیری کودکان است. در همین فضای ساده اما تعیینکننده، بارها دیدهام که یک رفتار کوچک، اگر درست کاشته شود، میتواند به عادتی پایدار تبدیل شود.
روزی در درس علوم، وقتی به فصل «زمین، خانه پرآب ما» رسیدیم، بچهها با شوق همیشگی کتابهایشان را ورق میزدند. اما احساس میکردم این درس، بیش از آنکه نیازمند توضیح باشد، نیازمند تجربه است. برایشان از مسیر طولانی هر قطره آب گفتم؛ از اینکه این مایه زندگی چگونه با زحمت به دست میآید و چقدر مهم است که قدرش را بدانیم. نگاهشان دقیق شده بود؛ همان نگاههای کودکانه که وقتی چیزی را باور کنند، تمام جهانشان را حول آن میچرخانند.
آن روز به آنها پیشنهادی دادم:«آخرین قطرههای قمقمههایتان را دور نریزید. وقتی از مدرسه برمیگردید، این آب را هدیه کنید به درختهایی که در مسیرتان ایستادهاند. شاید همین چند قطره، جان تازهای باشد برای ریشههای تشنهٔ آنها.»این حرف، قرار نبود یک پروژه باشد یا تکلیفی اجباری؛ تنها دعوتی ساده بود برای مراقبت از محیطزیست. اما از فردای همان روز، چند نفرشان داوطلبانه بعد از زنگ آخر پیشم میآمدند.
از همان روزهای اول، مسیر کوتاه خیابان برایمان تبدیل شد به یک «ایستگاه یادگیری». وقتی از مدرسه خارج میشدیم، بچهها با هیجان قدمها را تند میکردند. یکیشان میگفت: «خانم! امروز اول من آب بریزم؟ دیروز نوبت زهرا بود!»دیگری میگفت: «خانم، این درخته که برگاش زرد شده، آبش کمتره… میشه امروز به این بیشتر بدیم؟»گاهی کنار درختها میایستادیم و من میپرسیدم: «خب بچهها، فکر میکنید این درخت چرا امروز خم شده؟»و یکی از شاگردها با جدیت کودکانه پاسخ میداد: «چون تشنهس خانم! مثل وقتی که زنگ تفریح دیر بشه!»همین دیالوگهای ساده، رابطهای لطیف بین آنها و طبیعت ایجاد کرده بود.گاهی هم وقتی آب قمقمهها کم بود، بچهها دور هم جمع میشدند و حساب میکردند که «کدام درخت سهم کمتری گرفته» و قرار است «کدام ریشه امروز مهمان قطرههایشان باشد».
یکی از بچهها روزی گفت: «خانم، اگه همهمون فقط یه کم بدیم، همه درختا یه ذره میرسه!»و من همان لحظه فهمیدم داشتنِ احساس مشارکت، از خودِ آب مهمتر است.هفتهها گذشت و این کار به بخش ثابتی از روزشان تبدیل شد. گاهی حتی قبل از اینکه من یادآوری کنم، خودشان میدویدند سمت درختها. میان آنها رقابتی شیرین شکل گرفته بود؛ یکی میگفت: «امروز نوبت من است پای درخت چنار آب بریزم.» دیگری میگفت: «خانم، درخت کوچیکه امروز بیشتر تشنه بود.»
سال تحصیلی تمام شد و بچهها وارد کلاس دوم شدند. فکر میکردم این رفتار دیگر کمکم از ذهنشان پاک شود؛ طبیعی است که تغییر مقطع، عادتها را هم عوض کند. اما حقیقت، چیزی فراتر از انتظارم بود.چند ماه بعد، یک روز که از حوالی همان مسیر عبور میکردم، ناگهان دیدم چند دانشآموز آشنا کنار درختها ایستادهاند. قمقمهها در دستشان بود و دقیقاً همان کاری را انجام میدادند که سال قبل با هم انجام میدادیم. بدون حضور من، بدون یادآوری، بدون هیچ تکلیف مدرسهای.فقط یک رفتار ماندگار، ادامهدار و از سر باور.
با لبخند نزدیک شدم. قبل از اینکه چیزی بگویم، یکی از بچهها گفت: «خانم، درختها دیگه به آب ما عادت کردن. نمیشه رهاشون کنیم.»
دانشآموز دیگری با لحنی نگران پرسید: «خانم، وقتی ما از این مدرسه بریم، کسی هست که به اینا آب بده؟»پرسششان ساده بود، اما پشت آن حس مسئولیتِ واقعی دیده میشد. همان چیزی که امیدوار بودم در دلشان جوانه بزند.
به آنها گفتم: «شما کار مهمی انجام دادهاید. وقتی رهگذران میبینند که چند کودک هر روز وقت میگذارند و به درختها آب میدهند، این رفتار در ذهنشان میماند. مهربانی مثل عطر است؛ در هوا میپیچد و آدمها آن را یاد میگیرند. شک نکنید روزی که شما از این مسیر بروید، بچههای دیگری جای شما را پر میکنند.»
ایستادم و مدتی رفتارشان را تماشا کردم. همان لحظه فهمیدم که گاهی نتیجهی یک سال تلاش آموزشی، نه در امتحانها دیده میشود و نه در تکالیف؛ در همین رفتارهای کوچک اما ماندگار است که میتوان فهمید یک درس، بهجای دفتر، در دل دانشآموز نوشته شده است.
امروز هر بار از کنار آن خیابان میگذرم، رشد آرام درختان را میبینم و یادم میآید که چگونه چند کودک، با چند قطره آب، به آنها فرصت زندگی بخشیدند. و مهمتر از آن، چگونه یک عادت ساده، به یک مسئولیت جمعی تبدیل شد.
آموزش یعنی همین؛ساختن آینده با رفتارهایی کوچک، اما درست. شاید قمقمهها کوچک باشند، اما وقتی دستهای کودکانه پشتشان باشد، میتوانند ریشههای بسیاری را زنده نگه دارند.
کیهان علیزاده-مدرسه ابتدایی فرهنگیان
انتهای پیام=













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰