سروده شاعران لرستانی برای شهید خدمت
همای سعادت- در پی شهادت آیتالله رئیسی، رئیس جمهوری اسلامی ایران و همراهانش، شاعران لرستانی در رثای سید شهیدان خدمت و همراهانش، اشعاری را سرودند، این آثار تقدیم مخاطبان میشود:
محمد تقی عزیزیان
تا بگویی راز خود را بی صدا در گوش مه
می گذاری سر به روی صخره در آغوش مه
ای تو داغ مانده بر جان وطن، از رفتن ات
می شود آتش به پا در جنگلی از جوش مه
رخت دنیایی ندارد طاقت جان تو را
می رهی مثل پرستو بر تنت، تن پوش مه
تا کجاها می روی تا خدمت مردم کنی
در تعجب می شود گم، چهره ی مدهوش مه
ای شکوه رفتن ات مثل سبکباران رها
کس ندیده توی دنیا پیکری بر دوش مه
طاقت دوری ندارم باید امشب دق کنم
کز کنم در خانه ام تا صبحدم هق هق کنم
آن قدر از رفتن یارم برآرم ناله تا
مغرب خورشید خود را شهره در مشرق کنم
می گذارم تا سراپا از فراقت خون شود
با دل عاشق نباید صحبت از منطق کنم
گفته بودی تا که “ایران خانه ی خوبان شود”
چاره ای جز این ندارم کوه را عاشق کنم
ای فراقت جانگداز و ای شهادت روزی ات
مانده ام شاکر شوم یا شکوه از خالق کنم
کارم از صبر و صلات از استعینواها گذشت
طاقت دوری ندارم باید امشب دق کنم
میثم قاسمی
شکوفایی ایران معنی فصل بهارش بود
کسی که خدمتِ مردم دلیل افتخارش بود
کسی که دستگیرِ دستِ مردم بود دستانش
همیشه دست حق در هرکجایی در کنارش بود
همیشه دشمنانِ مردم از او سخت ترسیدند
رییسی که عطوفت با ضعیفان کار و بارش بود
نشد دلخسته از نامهربانیهای نامردم
گواه من دلِ دریا و قلب بردبارش بود
کسی که خادمی را راه و رسم عاشقی میدید
چنین فوز عظیمی عاقبت در انتظارش بود
رضا مختاری
جاریست از نگاه تو معنای دیگری
از صدهزار مرد نکونام برتری
با دشمن ولی خدا دشمنی، ولی
با دوستان اهل ولا، یار و یاوری
در وقت دستگیری از خلق، چون پدر
در وقت وقف کردن دنیات، حیدری
اشک تو جاریِ نظر مادرت شده
سادات بودن است و پریشان مادری
زر باید از کلام تو میساخت زرگران
گوهرتر از وجود تو نشناخت، گوهری
تاریخ ما گواه جهاد تو بوده است
وقتی نبود صحبت فردای بهتری
ما را سپاه حداقلها نوشتهاند
جاماندگان قافلهی حداکثری
پیرمراد عشق، تو ماندی و آرزوت
آخر به آرزوت رسیدی، چه آخری
میثم جعفری
آرزویش بوده در صحن رضا خدمت کند
صادقانه، خالصانه، بی ریا خدمت کند
خستگی و استراحت هیچ در کارش نبود
چون تعهد داشت در راه خدا خدمت کند
بین مردم بود در طوفان و سیل و زلزله
تا که راحت تر به این درمانده ها خدمت کند
در کویر لوت یا در کوه های ورزقان
فرق چندانی ندارد در کجا خدمت کند
مرد عاشق در تمام طول عمرش حاضرست
عاشقانه، بی توقع، با وفا خدمت کند
جاودانه میشود هرکس که جانش را دهد-
پای نابودی استکبار یا خدمت کند
بعد چندین سال تحریم و حواشی و فشار
یک نفر میخواست بی چون و چرا خدمت کند
تا خدا او را خرید و با خودش تا عرش بُرد
تا کنار جدّ خود روز جزا خدمت کند
مطمئنم سعی دارد هرکجا لازم شود
با دعایش از همان جا هم به ما خدمت کند
تا قیامت میتواند با حساب مادرش
اربعین هم از نجف تا کربلا خدمت کند
عزیزالله کاوند(ژرفا)
رفت از جمع شما سیّد مردمداری
مهربان مرد خدا، دادرس و غمخواری
ناگهان صاعقه زد خرمن این ملت را
سوخت در آتش غم، سیّدی و سرداری
باورم نیست رقم خورده چنین حادثه ای
باورم نیست چنین فاجعۀ خونباری
وقف شد زندگی اش بهر رفاه مردم
متنعم شده از همّت او بسیاری
میز او بود به پهنای نیاز مردم
فکر او بود فقط مردم و مردم، آری
همّتش بود که در خدمت مردم باشد
گل لبخند نشاند به لب بیماری
بار سنگین شما بود به دوشش، امروز
باید این بار که افتاده زمین برداری
بود او یاور رهبر، چون قاسم(ژرفا)
رفت از شهر شما سیّد مردمداری
سید یعقوب کریمی
هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّـٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ
آرام نیست عضو جراحت رسیده را
جز ناله چیست چاره دل داغ دیده را
ای کوه برفخیز مهآلود قصه چیست
از دور دست میشنوم ناشنیده را
در رخوت و سکوت غمانگیز دیدهای
صد پارههای پیکر در خون تپیده را
این شانههای سخت و صبورانهات هنوز
یاری دهند سینه حسرت کشیده را
ای خاستگاه وحی الهی در این جهان
جایی بده پرنده خلوت گزیده را
پرواز سرنوشت تمام پرندههاست
تا حس کنند در شب طوفان سپیده را
هرگز به میلههای قفس تن نمیدهد
تغییر نیست باور مرغ پریده را
آنقدر میرود که سرانجام بشنویم
فریاد سربلندی این آفریده را
آری پرنده ماند و تو ماندی به پاس آن
تر کن لب مجاهد سختی چشیده را
حامد احمدی
سَلامعَلیاِبراهیم
در مسیر عاشقی پروانه ای آتش گرفت
خانه ای آتش گرفت؛هم خانه ای آتش گرفت
آنچنان داغ است داغِ سوختن ،پلکِ تری
بی هوا افتاد روی شانه ای آتش گرفت
خادمیاز خادمان حضرتِ خورشید سوخت
کفتری افتاد ، قلبِ لانه ای آتش گرفت
برگ ،برگِ لاله ای افتاده در دامان عشق
در وصالِ حق گُلِ فرزانه ای آتش گرفت
اندک اندک جمع مستان می روند و ما…،بریز
باده ، ساقی، سینهی میخانهای آتش گرفت
رفته ابراهیم در آتش ، دل ما سوخته
بغض طغیان کرده و ویرانه ای آتش گرفت
رفته ابراهیم با درد و غمِ یک مملکت
رفت بردارد غمی، غم خانه ای آتش گرفت
جاهلانِ آشنا بر داغِ ما خندیده اند
آن طرف اما دل بیگانه ای آتش گرفت
روضه می بارد در این شعر سراسر سوخته:
گفت عمه جان بیا دُردانه ای آتش گرفت
باغ رویاهای مارا سوختند این ناکسان
لاله ها پر پرشد و ریحانه ای آتش گرفت
امیرحسین کوهنورد
روزی چنین نشیب و مه اندود هم رسید
این ناگوار سانحه، زود هم رسید
باران و بالگرد و هوای گرفته ای
شد ناپدید جنگلی و دود هم رسید
او خادم الرضاست که در میلاد آن رضا (ع)
روز وداع و فرقتش، مفقود هم رسید
او را مرور می کند کنج صبور دل
سوگ مهیب تا به بینالود هم رسید
آن نفس مطمئنه راضی رفت سوی حق
او را مقام و رتبه محمود هم رسید
هرگز نکرد جان خود را از ولی دریغ
جانکاه آن خبر که جان فرسود هم رسید
در بوستان انقلاب این یاس آرمید
عنبر فشان شده مزارش عود هم رسید
شد زخم های کهنه ما تازه با نمک
بر زخم باز، وداع نمکسود هم رسید
یک سانحه، یک هجر، یک اندوه ناگهان
روزی چنین غبار و مه آلود هم رسید
سید قاسم موسوی
در دلم آتش این صحنه به ساز است هنوز
دل، کبوتر شده در پنجه ی باز است هنوز
آه از آتش روشن شده ی در دل ما
دل ایران همه در سوز و گداز است هنوز
ملتی منتظر حال جنابت شدهاند
سِرّ مطلب تو بفرما که چه راز است هنوز
سوی فردوس برین طالب جنت شده ای
تا ابد قصه داغ تو دراز است هنوز
در جواب همه ی ما به سکوتی همه جا
فکرم این است که در حال نماز است هنوز
ملتی را چه بگویم، امتی شد به عزا
در غم خادم بس بنده نواز است هنوز
به سراپای همه جامه غم دوختهای
سیدی این چه فرود و چه فراز است هنوز؟
خانه دل به تمنای تو در دیده بشد
در این خانه به سودای تو باز است هنوز
ناخدایی چو “امین” هست ز طوفان نه هراس
گرچه اندر غم فقدان ایاز است هنوز
سید علی موسوی
در ورزقان مِه آمد و مَه را به بالا برد
آن کس که باید دیرتر می رفت، حالا برد
آن ابرهای تیره جز ماتم نباریدند
گل های باغ انقلاب عشق را چیدند
در شام میلاد امام و قبله ی هشتم
یک بالگرد عاشقی در ورزقان شد گم
از خادمان ضامن آهو خبر گیرید
یا با شهادت یا به غیرش زود می میرید
هم رنگ های حاج قاسم پیش او رفتند
آن دوستان همدل و هم کیش او رفتند
پاداش خدمت های خالص جز شهادت نیست
بین خدا و “بنده” اش غیر از رفاقت نیست
آقا سرت بادا سلامت، حضرت حجت
تحویل صاحب شد امانت، حضرت حجت
بودی ولیِّ خویش را یار خراسانی
بخشیدی عزت در جهان بر نام ایرانی
هرجا که محرومی گرفتار بلایی بود
فوری به سویش رفته با حال پریشانی
مال همه بودی تو همچون آفتاب گرم
در ظلمت قدرت طلب ها، ماه تابانی
من از سکوتت حوصله، عرفان، ادب دیدم
جایی که زد زخم زبان هر شخص نادانی
بر خشک و تر باریدی و بخشنده چون باران
سوی خدا رفتی تو در یک روز بارانی
برخیز و در گلدسته و صحن حرم بنگر
در سوگ خود مداحی و آیات قرآنی
من خوب می دانم که بین دوستان هستی
این سو ابومهدی و آن سو هم سلیمانی
یک بار دیگر حاج قاسم رفت از اینجا
گفتا به صد اندوه و غم، سردار قاآنی
مظلوم بودی همچو استادت “بهشتی” وار
از جسم من جان را تو بردی چون که جانانی
انگشترت در زیر خاکستر که پیدا شد
بند هزاران اشک از چشمان من وا شد
فهمیدم اینجا آخر راه است ای سید
بر این شهادت قلبم آگاه است ای سید
با رفتنت بوی “بهشتی” باز هم پیچید
از ناگهانی رفتنت یک راز هم پیچید
قلبم از این توجیه ها تسکین نمی یابد
یک چیز مخفی هست، چشمم این نمی یابد
باید دهم سوگند یک یک از درختان را
آن کوه ها و ابر و قطره قطره باران را
آن آسمان و آن زمین و آن مِه و جنگل
این بالگرد عاشقی از چه شده مختل؟
این سن شصت و سه نشان از شیعگی دارد
قلب همه از رفتنت آشفتگی دارد
جمهور خود را کرده ای غرق عزاداری
از داغ هجرانت همه در سوز و بیماری
ما پیروان خامس آل عبا هستیم
هر روز عاشورا و هرجا کربلا هستیم
این انقلاب ما جهانی گشته، ای دشمن
آماده ی صاحب زمانی گشته، ای دشمن
می سوزم از فقدان آن شیران همراهت
از آن وزیر انقلابی مانده در راهت
ماتم گرفته امت اسلام را ای وای
حتی وجود پاپ و آن خاخام را ای وای
از امت تاجیک تا ترکان ترکیه
تا هند و پاکستان، عراق و شام را ای وای
خوش بود با تو حالمان ای سید ابراهیم
بر ما نهادی تلخی ایام را ای وای
شرط شهادت هست مست حضرتش بودن
این مستی ات سنگی زده بر جام را ای وای
ساقی برایت اشک ها از چشم می ریزد
دادی به او همّ و غم و آلام را ای وای
مانند اسپندی که افتاده است در آتش
بردی ز ما صبر دل و آرام را ای وای
کردی تصرف قلب مردم را به اخلاصت
حامی محرومان پر آلام را ای وای
دارد ادامه راه تو ای یار محرومان
هرگز نماند بر زمین این کار محرومان
کشتی به دستان قوی نوح دوران است
ای دشمنان اینجا رئیسی ها فراوان است
اینجا سلیمانی و فخری زاده ها داریم
از دست ساقی خمینی باده ها داریم
پرچم به دستان علمدار حسینی هست
پیر و جوان یکدست همیار خمینی هست
بی چتر باید قله را رد کرد در باران
باید که پرچم را به مهدی داد ای یاران
سید یعقوب کریمی
مبهوت به یک سمت نگاه نگرانم
امروز تو رفتی و به لب آمده جانم
در ضایعه رفتنت ای تابش خورشید
دل را به کدامین حرم امن رسانم
ای وای از این دیری و دوری که رقم خورد
بند آمده از شدت اندوه زبانم
ای گرمی دلخواه که نزدیک به مایی
برده خبر فاصلهها تاب و توانم
ای کاش که با بارش اشکی دم آخر
از دوش عبای تو غباری بتکانم
دلگیرتر از ابر بهاری و پر از حرف
دلسردتر از خاطره زرد خزانم
یک خسته نباشید بدهکار تو بودم
رفتی که در این حسرت جانسوز بمانم
ای آنکه فقط رنگ خدا در نظرت بود
در بدرقهات سوره توحید بخوانم
سید جمال الدین کریمی
پرواز تو تا آستان آسمان بود
چون نور روشن در مسیر کهکشان بود
آری شهادت شیوه مردان نیک است
پایان کار نیک مردان زمان بود
هر چند چون مولای خود مظلوم بودی
نام بلندت بر زبان ها جاودان بود
درچهره زیبای تو گر گَرد غم بود
از غصه مستضعفان ناتوان بود
مهرداد ماسوریان
گفتم این مشهد چرا هی بیقراری میکند!
آسمانش جای باران، سیل جاری میکند!
تازه فهمیدم که مشهد در فراق خادم
درگه پاک رضا اینگونه زاری میکند!
انتهای پیام/













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰