یک اقیانوس مظلومیت
همیشه در قاب تلویزیون با لباسی سپید میدیدمش این بار همه قُبّههای نظامیاش را روی لباس مشکی بر دوشش چیده بود.
یادداشت-اولین سیلی را بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر مظلومم بر صورتم نواختم تا شاید گوشهایم اشتباه شنیده باشند و باز شوند.
چند روز بعد که جنگ را باور کردم؛ با شنیدن خبر حمله به ناو دنا، دومین سیلی را با شدت بیشتر به صورتم زدم. دیگر میدانستم که خواب نیستم. جگرم میسوخت.
همانطور که اشکهایم از گونه پایین میآمدند؛ تمام صحنههایی که با خواندن کتاب «موج بلند» تصویرسازی کرده بودم، مثل لحظه احتضار جلوی چشمانم زنده شدند. گویی که جانم میرفت.
ناو دنا مثل دانشآموزان میناب نورسته بود. فرزند ۴ ساله ایران بود، تماماً ایرانی.
همان که با ناو بندر مکران دور دنیا را چرخید. با جثه کوچکش مثل کوه میان موجهای بلند، استوار ایستاد. با اقتدارش مشتی بود بر دهان استکبار.
دریادار ایرانی در قاب تلویزیون حاضر شده بود تا تسلی غم مادران داغداری باشد، که موجهایی از خون فرزندانشان را در خود کشید.
مادرانی که فرزندانشان را با یاد لبهای تشنه سالار شهیدان راهی آبها کرده بودند.
آه … چه میدانستند که جگرگوشههایشان میان اقیانوسها، در شعله خصم ناپاکان خواهند سوخت. حتماً نفرین مادران جگرسوخته فرعونیان را در کابوس خون غرق خواهد کرد.
امیر دریادار ایرانی، به تلافی جاویدالاثر شدن دریادلان ایرانی، بغضش را بر سر ناو غولپیکر کفر نشانه رفت. چنان که با آن هیبتش دُمش را روی کولش گذاشت و گریخت.
انتهای پیام/













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰